پنجشنبه 8 اسفند 1387
نویسنده: R A

به گرد من
هیچ دیگر نیست
و چون روی برگردانم
هیچ دو رو دارد
هیچ و من
...
وجودم از “هیچ”
و” من”
و هیچ یعنی …
چون نباشم هیچ و هیچ.
حال هیچ، بدون نتی
جان ابدی گرفته!
هیچ، ابدیت را در تومعنا میكند!
گم نوشت: در هوای رمز آلود
پاییز ... باران، بوسه بر خاكستر برگ های آرمیده ی باورم میزند!
R.A
سه شنبه 22 بهمن 1387
نویسنده: R A

از یاد برده ام لحظه هارا ...!
کجا به دنبالت بگردم؟
میان زندگی و مرگ من تنها
فراموشی حکمرانی میکرد...
باور هایم همه سوخت، آتش گرفتم
و قلبم تنها ماند
خاکستر وجودم، قلبم را تسخیر
کرد و سکوتی زخمی آسمان قلبم را فرا گرفت
درخودم گم شدم، آرامشی مرگ
گونه قلبم را فرا گرفته...
محکوم کدامین خیال شده ام
؟ که حتی فردا هم دیگر به سراغم نمی آید
کجا به دنبالت بگردم ؟ تنها
نشانی ام از تو، آن بوته گل یاس بر مزارت بود
و حالا که تمام دنیایم را
خاکسترسرد فرا گرفته... چگونه بیابمت ؟
حال که وسوسه ی بیداری، مثل
خواب آرمیده !
باران هم دیگر سقوط نمی کند!
سکوت را هم، تار عنکبوتی حصار
کرده !
سایه ها هم ... نه ، سایه ای
دیگر نیست تا شکل دهم شب را بر روی دیوار!
وازه ها بی معنا و مفهموم ترین هجا ها را قربانی
میکنند!
و هم آغوش ِ مرگی خاموش شدن هم،
دیگر بی معناست !
...
...
گم نوشت: آری...امیدی هست که در تاریکی ها
می درخشد اما نور و تاریکی هم دیگربرای چشمانم معنایی
ندارند ...
درپاییز باورم
برگ ها آتش میگرفتند هنگام جدا شدن از درخت !!!
R.A
یکشنبه 13 بهمن 1387
نویسنده: R A

وقت گم کردن شب
از دل آواره ی من
شعر ِبارونی سرودی
تا که از پاکیه بارون
چشمام و مرحم بزاری
گم نوشت: تا نفس دارم ببار ای خسته از بغض ...
من ... بیدار ی ِ چشمانم را خواب دیده ام!R.A
جمعه 4 بهمن 1387
نویسنده: R A

یه انتظار ممتد پر از برف...
توی خیابونای تاریک و خلوت شهر...
آره...
باهم منتظر هستیم!
و من به همه ی دونه های برف قول میدم که بی تفاوت باشم،
تا این انتظار ِ سرد زود
تموم شه.
هر ثانیه که می گذره هوا سنگین تر می شه...
دیگه نمی تونم به درستی نفس
بکشم...
توی این سکوت یخ بسته
چشام از همه ساکت تر هستن
خودشون و خیلی بی تفاوت نشون
میدن!
... ...
... ...
تو میری و من دلم تنگ می شه
نه برای تو، که برای
سکوت و تنهایی و...
گم نوشت: سکوت و تنهایی درک هراسناک ِ حد اعلای یک ناممکن است.
و تو حتما
این را می دانی...!
قسمت هایی
از نوشتم رو حذف کردم
R.A
پنجشنبه 3 بهمن 1387
نویسنده: R A

دلم هوس بارون داره ...
هوس صدای بارون ...
لذت قطره ی سردی که رو گونه هام بباره...
خاطره هایی که مدت هاست دلشون کویریه
دلم هوای بوی نم بارون کرده...
دلم لک زده واسه بوی باغچه...
اما باریدن سخته!...
اینکه بارون بشی و جاری بشی
مثه جریان خاکستری مرگ
تا شاید
لحظه ای آروم
کنج این
خاطره های بارون زده ی سرد...
باقلب من یا بدون قلب من مرگ ثانیه ها رو ببینی!...
گم نوشت:
تو بگو باران ببارد...
همین...
R.A
پنجشنبه 3 بهمن 1387
نویسنده: R A

گذشته خود را می بینم که سرشار ست از...
تنهایی ، داغان شدن ، پوسیدن و مچاله شدن ها .
اما... آنروزگار گذشته است و من پخته شده ام ،
حوادث ناگوار آموزگار متبحری بود
که به من چون وچرای زندگی را آموخت!
اکنون من الفبای زندگی را بهتر از خود زندگی میدانم.
اکنون میدانم که سایه ها را باید لگد کوب کنم و
صدای التماسشان را با آب دهانم پاسخ دهم.
با تو هستم ای سایه ی تازه از راه رسیده ، بازی تازه شروع شده...
گم نوشت:
پاییزچشمان من، گویی دوباره فکر باریدن است در این قحطی...
سه شنبه 2 مهر 1387
نویسنده: R A

اشک های گاهگاه من...،
تکه های لبخند یک روانی اند
سقوط می کنند... پخش زمین می شوند... بالا می روند...
تا رد هستی مبهم تو را ازنگاهم بزدایند،
نه تو، که همه ی تو های دنیا را...
گم نوشت: او سایه ای است در سیاهی که به آرامی نفس می کشد!
فقط امروز!